ما و دولت کودتا
کاش میتوانستم بنويسم که مردم ايران به قصد اصلاحات متمدنانه و نرم، بزرگترين انتخابات ايران را در طول اين سی سال انجام دادند تا سرنوشت خود را عوض کنند.
حدود يک ماهی میشد که جوانهای پرشور آرام آرام به هم پيوستند و شکل گرفتند و با حضوری شاد، با نشانههايی از رنگ سبز در خيابانها ديگران را به انتخابات دعوت کردند. در کنار هم سيل شدند، راه رفتند، رقصيدند، فرياد زدند، شعار دادند، خواستههاشان را گفتند، و در تمام اين چند روز خون هم از دماغ کسی نيامد، و آنها نشان دادند که حتا وقتی سيل میشوند، هيچ خطری ندارند. نيازی هم به پليس نيست.
کاش میتوانستم بنويسم اين پيروزی انقلاب سبز مردم ايران است، آنها چيزهايی از سر گذراندهاند که با چند کلمه نمیتوان تعريفش کرد؛ پروسهی انقلاب که منجر به سرنگونی رژيم پهلوی شد، سپس هشت سال جنگ که بسياری از جوانان ايران را به کام مرگ کشيد، و سی سال درگيری، سختی، تحريم، گرانی، اعدامها، فرارها، قتلهای زنجيرهای، تصميمهای خودسرانهی برخی سياستمداران، در محاق افتادن احزاب سياسی، تعطيلی فلهای مطبوعات، سانسور، ممنوعيت آثار هنری، سرکوب انديشه و بيان، و هزاران مشکل ريز و درشت چيزهايی است که با زندگی ملت و کارنامهی رژيم تنيده شده است.
کاش میتوانستم بنويسم که در اين دورهی انتخابات کسانی حاضر شدند رأی بدهند که تاکنون در هيچ انتخاباتی شرکت نکرده بودند. اين جمعيت خاموش که رفته رفته به جمع رأیدهندگان پيوستند، سالها بود که اميدشان را از رژيم اسلامی بريده بودند، و حالا میخواستند فرصتی به آنها بدهند تا ضمناً خواستههای جامعه هم محقق شود. برای رژيم هم بزرگترين فرصت بود تا با رأی مردم برای خود اعتباری فراهم کند.
دیدگاه عباس معروفی پیش از انتخابات
چقدر دلم میخواست از اميد نسل جوان بنويسم، از شور و شعور نسلی که با رفتاری مدنی رژيم را بخشيد، و به آن مشروعيتی جهانی داد تا بزرگترين انتخاباتش را برگزار کند. اما متأسفانه عقلانيت در سران نظام چنان تعطيل شده که روز انتخابات از نخستين ساعت رایگيری ناشيانه دست به طراحی و اجرای تقلبی زدند که بچههای دبستانی هم به آن میخندند.
بعدازظهر روز انتخابات، کودتا پررنگ شد، و سناريو شکل گرفت. مقامات وزارت کشور به موسوی و همکارانش گفتند که موسوی پیروز انتخابات است اما ستاد او نباید این پیروزی را اعلام کند.
همزمان به موازات اين بازی، نیروهای مسلح و گارد ويژه خیابانها را قرق کردند، و رسانههای رسمی ارقامی انتشار دادند که احمدینژاد را با فاصلهی زیاد، پیروز انتخابات نشان میداد. موسوی که سخت نگران شده بود، در بیانیهای خطاب به مردم گفت: «من ضمن اعتراض شدید به روند موجود و تخلفات آشکار و فراوان روز انتخابات، هشدار میدهم که تسلیم این صحنهآرایی خطرناک نخواهم شد. نتیجهی آنچه از عملکرد متصدیان بیامانت دیدهایم و میبینیم جز تزلزل ارکان نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و حاکمیت دروغ و استبداد نیست. اینجانب طبق وظیفه شرعی و ملی خویش به افشای رازهای پشت سر این روند پر مخاطره خواهم پرداخت و آثار نابودکننده آن را بر سرنوشت کشور توضیح خواهم داد.»
آن شب کسی نخوابيد. مردم اجازه نداشتند به خيابانها بيايند، در خانه تا صبح بيدار ماندند و انتظار کشيدند. "گارد اقتدار" شهر را زير نظر گرفته بود. روز بعد که مردم بهتزده و سرخورده منتظر اعلام رأی نهايی بودند، رهبر بر خلاف معمول دستپاچه شد، و پيش از آنکه شمارش آرا به پايان برسد، به رييس جمهورش تبريک گفت؛ اين به منزلهی تير خلاصی بود که از سوی رهبر بر پيکر زخمدار جامعهی جوان ايران شليک میشد.
وقتی به پيشينهی کودتاها نگاه کنيم درمیيابيم که يکی از مشخصههای کودتا وقاحت است. و کودتای 22 خرداد به عنوان وقيحانهترين کودتای تاريخ به ثبت رسيد.
جوانهای پرشور ما وقتی ديدند که رأیشان غارت شده، به خيابانها ريختند و فرياد زدند: «موسوی، رأی مرا پس بگير.» با همان نمادهای سبز، و چشمی گريان و صدايی خسته. رسانههای رژيم هم به شدت اصرار داشتند که جوانهای دلشکستهی ما را اراذل و اوباش معرفی کنند. و اين شيوهی رفتار با مردم، وقاحت را از خجالت آب میکند. وقاحتی نتيجهی ديگری دارد؛ و از اين پس معلوم نيست که ديگر ديالوگی بين مردم و نظام پا بگيرد. من باور نمیکنم، چون ديگر اعتمادی وجود ندارد. حالا ديگر علناً مردم از اين رژيم ترسيدهاند.
اين نرخ ديالوگ را اما مردم تعيين نکردند. آنها رفته بودند که با متمدنانهترين شکلی در سرنوشت خود نقش ايفا کنند. اين نرخ ديالوگ را رژيم اسلامی به مردم تحميل کرد؛ و لابد بر اساس فتوای آيتاله مصباح که در مورد رأیها به مسئولان انتخابات گفته بود: «کسانی را که اصلاً صلاحيت اخلاقی و قانونی ندارند، بريزيد دور.» يعنی يک نگاه دلالمآبانه: «آش با جاش.»
به همين راحتی فتوای دينی هم در دستشان بوده که بتوانند تعداد رأیها را مصادره کنند.
اما من معتقدم که آنها با آبروی خودشان معامله کردهاند. در واقع رهبر و دولتش رسماً و علناً نشان دادند که آبرومند نيستند.
انتخاباتی که میتوانست به عنوان يک نمايش انسانی و مدنی، و نيز نقطهی عطفی در تاريخ اصلاحات، سرنوشت ملتی را به سوی آيندهای پراميد رقم بزند، در يک طراحی سياسی و نظامی تبديل به يک کودتای مخملی شد. آنچه از بين رفت، نفت يا ثروت نبود، آبروی رهبر نبود، ميلياردها دلار غارت از خزانهی دولت هم نبود، بلکه اين بار رأی و ايمان مردم ايران بود. چيزی که به يغما رفت، اعتقاد و اعتماد جوانان بود. آنها با کمال ادب و احترام، اعتبارشان را هزينه کردند و در ازای آن کتک خوردند. در بهت، که همه چيز بهتآور بود.
حالا دولت کودتا باز هم بر سر دوراهی مانده است: مردم يا به قول محمود احمدی نژاد "اراذل و اوباش" را به رگبار ببندد و از روی نعش و خون بگذرد؟ يا با خفت در برابر خواستههای مردم تسليم شود؟ در هر دو راه شکست خورده است.
کودتاچيان آنقدر ناشيانه تا اينجا پيش آمدهاند که نشان میدهد مغز متفکر ندارند، و در ادامهی همين کارزار دچار خطاها و غلطهايی میشوند که خود در دامش گرفتار خواهند آمد. آنها آنقدر ناشيانه چاه میکنند و ناشيانه راه میروند که خود در چاه خواهند افتاد. اين مثل روز بر من روشن است، و دولت قانونی ميرحسين موسوی میتواند از همين زاويه هوشمندانه راه مردم را روشن کند.
حالا بعد از اين تجاوز و دزدی رأی، خيلی چيزها برای ما مهم شده: يکی اين که اجازه ندهيم آسوده حکومت کنند و به ما بخندند. اين بار بايد حکمرانی را به کامشان تلخ کنيم. از هر راهی که بتوانيم، با نافرمانی مدنی يا افشاگریهای مداوم.
و آيا اين آرزوی بزرگی است که ما مردم ايران بهخاطر حق ضايعشدهمان دولت کودتا را به رسميت نشناسيم؟ و از دولتهای اروپايی بخواهيم که به کودتاچيان تبريک نگويند؟
۱۳۸۸ تیر ۴, پنجشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر